خانه > دل نوشت
پرواز
بنام خدا
اكثر اوقات كه او را مي ديدم مي خنديد و شاد بود.انگار هيچ غصه اي نداشت اما من مي دانم كه در زندگي اش با مشكلات بسياري دست و پنجه نرم مي كرد.
در سانحه سقوط هواپيمايي كه براي ماموريت برخاسته بود، حسين در جمع پرندگاني بود كه زنجير پايشان گسسته شد و به سوي پروردگارش پرواز كرد.
يك روز كه حسين را ديدم گفت: پرنده اي از كوههاي روستاي ما گرفته و در قفس گذاشته است. هميشه از پرنده اش حرف مي زد و آن را دوست مي داشت و به همين خاطر در قفس اسيرش كرده بود.
چند روز قبل از حادثه، وقتي حسين براي ديدن خانواده اش به شهرستان ميرود. پرنده اش را آزاد مي كند.نمي دانم چه مي بيند يا چه مي شنود. آيا بويي به مشامش خورده است؟ دوست داشتن پرنده در قفس ديگر برايش خواستني نبوده چون دريافته كه دوست داشتن واقعي چيزي يا كسي، در رها كردن آن است،نه داشتنش براي خود. حسين پرنده را آزاد مي كند و پرنده مي رود.
امروز شهرمان خيلي شلوغ است. حسين را آورده اند. پرنده اي كه آزاد شده و مسافري كه انتخاب شده تا به خانه بر گردد.
او امروز احساس پرنده اش را كه دوستش مي داشت مي فهمد. شايد آزادي او بسته به آزادي پرنده اش بود،نمي دانم!
سر در خانه و روي ديوارهاي خانه حسين با پارچه هاي سياه پوشيده شده است. روي پارچه ها پيامهايي از دوستان و دوستداران حسين نوشته شده است. بعضي ها به او تبريك گفته اند. اينها همانهايي هستند كه مي دانند حسين به كجا رفته است.
جلوي درِ خانه و بنا به رسم در شهرمان ، تخت دامادي براي حسين چيده اند. يك گلدان شمعداني و عكس حسين چيزهايي هستند كه تخت دامادي او را زينت داده اند.
مادرش تعريف كرده بود كه چند روز پيش پرنده ي آزاد شده ي حسين روي عكسش نشسته و چهچه مي زده است.
اين پرنده چه مي گفته است ؟
پاييز 84
چه عالی
توسط: نيما
3:55:59 1385/6/6