خانه > دل نوشت
پاييز - متن ادبي
پاييز
آري اين فصل بغضي فرو خورده دارد ، هنوز هيچ اجازتي نيست كه باراني شود، فقط انباشت مي شود برهم، آسمانش گرفته است و تا باريدنش را ه ماندست ، وهر دم سنگين تر كه گاهي ناخواسته مي گريد ، دلش طاقت نمي آورد و مي بارد .
فريب مي دهد مارا و خود را پشت آفتابي روزهايش ، كه با سنگيني هوا بي رمق مي شود گرمايش، ما را خوش مي كند كه هنوزهيچ چيزش نيست .
اما دستش رومي شود ، شايد رسوا مي شود ، تابش تمام از كف رفته است . گاه گاه گندم گوني چهر ه اش در نيمروز، كدر شدنش وآرام گريستنش انگشت نماي مردمانش مي كند .
پرسيدن جايز است از چه بي قراري مي كني؟ هر ساعت گونه گونه مي شوي ، ثباتت كجاست ؟
يك باره سرد مي شوي دمي ديگر داغ مي كني و بعيد نيست ساعتي ديگر تاب نياوري و بگريستن دل مارا هم رنجه كني .
شايد هوايش هوايي شده ، نگاه كن كه چقدر رنگ مي افشاند، شايد يكي كارگر شود، گويي براي مانگاريش از هيچ چيز فرو نمي گذارد، هنوز هم بي تاب است ، از چه... نمي دانم .
عمرش كوته است و نرفته راه بسيار، آري پاييز است و جرمش سر ريزي راز . بايد خموش شوي و در همين حيرانيت سوخت كني، همه برگت مدفون وخودت رابرهنه پشت سرماي سرد طرد كني .
حس خوبي است
توسط: م س
15:33:9 1387/9/16
توسط: m
13:50:30 1388/8/25
پاییز عروس فصلهاست
توسط: m
13:52:49 1388/8/25
in akharin ax on goshe bala kheili jalebe
توسط: Alik
17:3:27 1388/9/7