عجب حکايتی دارن اين اعداد و ارقام.
نزديکای غروب بود. رفتم لب پنجره که بعد از چند هفته ای که آسمون عذادار بود، يه سری بهش بزنم. بَه، آسمون مشکيشو در
آورده بود و ديگه گريه نمی کرد. فقط تودلش يه چند تايی ابر بودکه وقتی من بهشون خيره شده بودم ديدم، يواش يواش دارن
تغيير می کنن و هر کدوم به يه شکلی در اومدن و بعد از اون ديگه هيچ تغييری نکردن... خيلی دقت کردم تا بفهمم به چی
شبيه هستن که يکدفعه قيافه ی اولين ابروشناختم. عدد 28 بود. گفتم: اگه همشون عدد هستن، خيلی راحت می تونم ،قيافه ی
بقيه ابرا رو تشخيص بدم.
شروع کردم. اوليش که 28 بود، دومی، عدد 21 رو نشون می داد. بعدی شبيه به عدد 12بود و به ترتيب اعداد 23و4 رو
هم کشف کردم که هر کدوم يه جايی از دل آسمون رو گرفته بودن. با خودم گفتم: يعنی چی؟ آسمون و رياضی، اصلاً با هم
نمی سازن.
تو همين فکر بودم که ديدم: يه مورچه ی قرمز داره از روی نرده رد می شه. چون پوستش به رنگ مورد علاقه ی من بود، بهش
خيلی نگاه کردم و متوجه شدم که انگار کف پاش کثيف بوده و جاپاش که لکه ها ی خيلی ريزی بودن مونده روی نرده ها.
کنجکاو شدم و می خواستم، ببينم جاپاش چه شکليه. ذرّه بين رو برداشتم و از همون سمتی که اومده بود، به اولين جای پاش،
نگاه کردم و ديدم شبيهِ حرف اول حروف الفبا بود. گفتم: شايد همه ی رد پاها مثل هم باشن ولی همين طور که می رفتم جلوتر،
ديدم نه، از«الف»تا «ی» که آخرين حرف از الفبا بود رو با اون دست و پای کوچولوش نوشته و رفته. خيلی خنده دار بود،اون
از ابرا و اعداد، اينم از مورچه و الفبا.
فکر کردم! گفتم: اعداد، حروف،... اونقدر اين دو تا رو تکرارکردم که آخرش به سرم زد که نکنه اينا يه ربطی به هم دارن,
من بی خبرم؟
يه فرضيه ساختم: «گفتم: حروف الفبا که سی و دو تاست و بزرگترين عدد کشف شده هم بيست و هشته، که از تعداد حروف
الفبا بالاتر نيست.»
مأموريت رو شروع کردم، برای پيدا کردن راز دل آسمون. از الف تا بيست و هشتمين حرف الفبا شمردم، روبه روش، حرف
«م» بود و در مقابل اعداد بيست و يک و دوازده هم به ترتيب، حروف «ع»و«ر» روديدم . چهارمين عدد، بيست و سه بود،
شمردمو حرف «ف» رو ديدم و بلاخره آخرين عدد، چهار بود که مقابلش حرف «ت» رو يافتم.
تا اينجا نصف راه رو رفته بودم. ديگه حوصلم داشت سر می رفت، ولی تا چشمم به دل خول آسمون افتاد و ديدم، روشنيه
دلش داره غروب می کنه، غصه م گرفت. گفتم بذار تا دير نشده، تا دلش روشنه، ادامه بدمو ببينم حرف دلش چيه و چی
می خواد بگه؟
حروفی رو که پيدا کرده بودم، کنار هم گذاشتم. «م ع ر ف ت» و با صدای بلند، اونقدر که به گوش خود آسمون برسه،
خوندم: معرفت!؟