خانه > كارگاه شعر
روزی میان چشم تو پرواز می کنم
با شوق شیشه می شکنم راز می کنم
دردم زیاد و پا پیاده و راه بی پایان
اما دوباره سلسله آغاز می کنم
مسافر بغچه اش را سر چوبی بست و براه افتاد ، به هر شهری می رسید چیزهایی برمی داشت تا در شهر بعدی که بچه ها به جلواش مي دوند ، بغچه اش را باز کند و به آنها چیزی بدهد.