خانه > كارگاه شعر
بغچه - شعر
و اين هم بغچه اي ديگر از حافظ ايماني، به اميد اينكه وقتي اين بغچه ها را كه نزد ما به امانت است به آستانش مي بريم باعث رضايت او و رستگاري ما بشود.
بغچه
در دشتهاي استجابت هوي من باش
يعني بيا صياد من، آهوي من باش
بيمهرهي ماري پر از رَمْل و پر از جَفْر
جادوي من، جادوي من، جادوي من باش
مجروح و خسته، زخمي و پير و زمينگير
بگذار برخيزم بيا زانوي من باش
شمشير تبريز نگاهت را برقصان
چرخي بزن! درجنگ روياروي من باش
من خون اسماعيل را در چشم دارم
آماده شد قربانيات، چاقوي من باش
هر گاه ميخندم، بسي سيب لبم شو
در خشم، اما كوفهي ابروي من باش
عمرم اگر كوتاه شد، بختم بلند است
چشمم اگر بيمار شد، داروي من باش
هرچند تنها بغچهاي از شعر دارم
در حجلهي دلواپسي بانوي من باش
حافظ ايماني
واقعا روان و زیباست
عمرم اگر كوتاه شد، بختم بلند است
چشمم اگر بيمار شد، داروي من باش
توسط: آذزتاش
13:59:26 1387/11/17