خانه > كارگاه داستان
عقربه ها- داستان کوتاه
ثانیه شمار که رنگ و رویش قرمز تر از قبل شده بود با تندی گفت : همه می دونن من از همه سریع ترم ،بیشتر از شما دور می زنم ، تازه رنگم با شما فرق می کنه و زیباترم. اگه من نباشم دقیقه شمار نمی تونه حرکت کنه ..
به اینجا که رسید ، دقیقه شمار پرید تو حرفش و گفت : کی گفته تو مفید تری ، من از همه بلند تر و خوش تیپ ترم ، اصلا به خاطر چرخیدن منه که که ساعت شمار می تونه ساعت و نشون بده. اگه من نباشم ...
ساعت شمار که دید داره از بحث اون دوتاي دیگه جا می مونه و خیلی هم بهش بر خورده بود، ابرویی بالا انداخت و تکانی به خودش داد و با افاده گفت :درسته که من از همه کوتاهترم و کندتر از همه حرکت می کنم ولی از همه مهمترم. اگه من نباشم ساعت معنا نداره و همه چرخیدن های شما بی فایده است...
سه تا عقربه همین طوری بحث می کردند و هر کدوم سعی داشت ثابت کنه که بهترینه. بالاخره تصمیم گرفتند که دیگه با هم کار نکنند و هر کی برای خودش باشه!
عقربه کوچیکه از لج عقربه بزرگه به سمت راست حرکت کرد و عقربه بزرگ هم به سمت چپ چرخید. ثانیه شمار هم برای اینکه توی این میدون کم نیاره، سرعتش رو چند برابر کرد و این جوری ساز مخالف زد. خیلی نگذشته بود که صدای پیچ و مهره ها بلند شد. اونا سعی کردند هر جوری شده به عقربه ها بفهمونند که چه اتفاقی داره می افته ولی...
ولی کو گوش شنوا ! آنقدر ادامه دادند که پیچ و مهره های ساعت باز شدند و الان همشون توي سطل زباله دم در منتظرند ...