از مدرسه اومده بودم، خسته بودم که يهو خوابم برد. بعد از مدتی از خواب بيدار شدم، بوی غذا ميومد رفتم سراغ قابلمه، مامانم کوفته درست کرده بود، من عاشق کوفته بودم. شب بود، همگی دور هم جمع شده بوديم. من برای خوردن کوفته بی تابی می کردم، آخه خيلی وقت بود که مامانم کوفته درست نکرده بود.
همه به ترتيب نشسته بوديم،بالای سفره بابام،کنارش برادم، طرف ديگه یِ سفره اون يکی داداشم، من و آبجيم اون طرف سفره کنار مامانم نشسته بوديم. مامانم به عادت هميشه اول غذا رو برای بزرگترا می کشيد و بعد برای کوچيکترا و من از همه کوچيکتر بودم، بی تابی می کردم واين، همش به خاطر کوفته بود.
بلاخره نوبت به ما هم رسيدو مامانمون برای ما هم غذا کشيد. خيلی خوشحال بودم، دوست داشتم کوفته رو با ظرف غذا همينطور قورت بدم، اما ... قاشق رو گرفتم دستم، همين که می خواستم قاشق اولی رو بخورم؛ ييهو تلفن زنگ زد، آبجيم رفت گوشی رو برداشتف يه کم گذشت، صدام کرد و گفت: با تو کار دارن.
(با تعجب) گوشی رو ازش گرفتم، صدای خواهرم رو شنيدم-ببين اگه می شه بيا خونه ی ما وکمی با سيما رياضی کار کن ،من من کار دارم-
کمی مکث کردم، بعد گفتم: باشه.
خونشون نزديک ما چندکوچه اون ور تر بود. دور نبود، ولی من حوصله رفتن نداشتم. چادرمو سرم کردم و خواستم برم اما از همون اول چشمم به کاسه ی غذا بود. مامانم که از اون ور زير نظر داشت ديد هی چشام به غذاست و دارم خودمومی کشم ،سهم منو ريخت توی ظرف بزرگتری
و يه کمی بهش اضافه کرد و گفت: برو با آبجيتو بچه ها بخور. خوشحال شدم، حالاديگه يه لبخند قشنگی رو لبام نشسته بود و ديگه نگران نبودم.
رفتم. بارون اومده بود و زمين خيس شده بود. من بودم با يه کفش پاشنه بلند، آی... چادرم گير کرد و افتادم. ظرف غذا از دستم افتاد، وای غذا...، نصف غذا نفله شده بود. بلند شدم ظرفو برداشتم و رفتم. تو پيچ کوچه ی دوم بودم، اون ته کوچه يه چيزی ديدم؛ اونجا، يه ديوار خالی کوچيک بود که صاحبش فقط بچه های قايم موشک بازی کن محله بودن. اصلاَ برام عجيب نبود، يه کم رفتم جلوتر، يه چيزی ديدم! نزديکتر شدم، اوه... يه پسر بچه ی کوچيک که بغلش يه گونی پلاستيک و فلز و...(از نظر من آتاشغال) بود. زل زده بود تو چشام منو که ديد، يه تکونی خورد و لبخند زد: سلام آبجی کاری داشتی، امری- فرمايشی- ببخشيد آبجی چيزی شده؟... گفتم: هيچی.
لحظه ای گذشت...، نگاش به ظرف غذا بود. گفتم: می خوری؟ کوفته است. مامانم درست کرده...، يه سری تکون داد و در ظرف و وا کرد
و گفت: به به اين که کوفته است تو هم مثل من کوفته دوست داری، مگه نه؟... ظرفو کشيد جلوش ولی يه نگام کرد و ظرف رو گذاشت سرجاش. گفتم بفرما، بخور... گفت: نه آبجی شما بفرما، راستش من زياد کوفته دوست ندارم. گفتم: بخور، اگه دوست نداشتی پس چرا تا ظرف کوفته رو ديدی به به و چه چه کردی...- باشه حالا چون شمايی...؛
اول يه تعارف بهم کرد و بعد ظرف غذا رو کشيد ، خورد. تموم شد، بعد دهنشو با گوشه ی کاپشنش پاک کرد و ابرو خم کرد و گفت: دستت درد نکنه آبجی، بد نبود.
اون پسر يه لحظه سکوت کرد و...: ببينم، شما اينجا کاری ندارين؟... فهميدم چی می خواد بگه... لبخندی زدم، اما کم کم لبخند من تبديل به غصه شد، نمی خواستم ازش چيزی بپرسم، نمی خواستم بپرسم که تو بچه ی هفت - هشت ساله اينجا چيکار می کنی؟ و... تو سرما، بارون. مامانت کجاست؟...بابات؟
نگاش کردمو...-آبجی تو خونت اينجاست؟ يعنی تو اين محله؟...،گفتم: آره، من- پريد تو حرفم ، شما جسارتاَ اسمتون چيه؟، اين موقع شب کجا می رفتين؟... بعد تازه فهميدم اين بچه ی جسور داره تموم سؤالايی که تو ذهن من می چرخيدو از خودم می پرسه...، بلند شدم- به سؤالاش جواب ندادم و گفتم: کار دارم بايد برم، بعد ظرف غذا رو که ديگه يه قطره ته مونده هم نداشت برداشتم.
حالا ديگه هيچ اثری از اون کوفته ی خوشمزه ی مامانم که مدتها خودمو براش می کشتم و خيالاتی برای خوردنش داشتم، نبود، ولی خوشحال بودم فقط به خاطر اينکه غذای خوشمزه ی مامانم نصيب کسی شد که فکرشم نمی کردم، ولی بازم ناراحت بودم، نه به خاطر اون کوفته، بلکه به خاطر اون پسر بچه ای که تو سرما بود و تو بارون و بيرون از خونه، وشايد من درک نمی کردم که چرا؟ ...چرا اون بيرون از خونه بود و يه عده ای مثل من کنار بخاری نشستن و در بيرون رو وا گذاشتن که نکنه گرما خفشون کنه و هيچ به فکر امثال اون پسره که حتی اسمشم نفهميدم نيستن؟
رسيدم خونه ی آبجيم، در زدم ،کلافه بودم، فکرشو می کردم...- تو کجايی؟-ببخشيد، درس سيما چی شد؟- خودم باهاش کار کردم. بعد تعارف کرد رفتم تو، بوی غذا ديوونم کرده بود، ظرف غذا رو که زير چادرم گرفته بودم رو گذاشتم تو آشپز خونه و در قابلنه رو که باز کردم...
آبجيم، کوفته درست کرده بود.