خانه > كارگاه داستان


مثل بومرنگ - داستان كوتاه

 سميه هم مثل بقيه مشغول كاري بود. حوصله نداشتم نگاهش كنم. چند لحظه اي انگار تو كلاس نبودم به همه چيز فكر مي كردم به جز حرف هاي استاد. سرم و بالا آوردم ديدم سميه خودكار و برداشته و داره توي كتابش نقاشي مي كشه. يه چيزي بهم مي گفت: بهش بگو نكن اين كتاب حيفه خراب مي شه. دوباره به خودم گفتم به من چه ربطي داره كتاب خودشه.توي همين افكار بودم و سميه مشغول طراحي توي كتاب كه زنگ خورد. انگار كه فنر جمع شده رو رها كرده باشن، بچه ها از جا پريدن و وسايلاشون و جمع كردن و رفتن. فردا امتحان داشتم، كلي با خودم سر و كله زدم كه بالاخره تصميم گرفتم بلند شم و كمي درس بخونم. كتاب و برداشتم و از هر صفحه يه چيزي خوندم. همين جوري كه داشتم ورق مي زدم رسيدم به صفحه اي كه آثار طراحي و هنر دست سميه رو مشاهده كردم. يهو جا خوردم. اول فكر كردم كتاب سميه رو اشتباهي آوردم. بعد جلد كتاب رو با صفحه هاي ديگه  كه سعي كرده بودم حتي زير مطالب مهمش هم خط نكشم،  نگاه كردم.  سميه اشتباهي توي كتاب من طراحي كرده بود. حالا فهميدم چرا موقعي كه داشت وسايلاش و جمع مي كرد، به فكر فرو رفته بود و به من نگاه مي كرد. انگار مي خواست يه چيزي بگه ولي خجالت مي كشه. كاش اون موقع خط خطي كردنش من ...

فاطمه جمشيدي


ضعيف عالي

درود بر شما،خوب بود
توسط: مسافر 19:55:50 1387/11/10

نام  
ايميل    
وب سايت  
نظر
   

سرّ سفر

مسافر بغچه اش را سر چوبی بست و براه افتاد ، به هر شهری می رسید چیزهایی برمی داشت تا در شهر بعدی که بچه ها به جلواش مي دوند ، بغچه اش را باز کند و به آنها چیزی بدهد.

آخرين عكس

نواي نسيم

آمار سايت