خانه > كارگاه داستان
كوفته پرويز - داستان
كوفته پرويز
از وقتي خودشو تا حدودي مي
شناخت و مي فهميد كه كيه ؟ ... آرامش نداشت ، بازيچه ي دست بچه هاي كوچه و خيابان شده بود . اونا خيلي اذيتش مي
كردن ، دنبالش مي افتادن و هو مي كردن ، وقتي اونم به تلافي از بچه هاي محل ،
دنبالشون را مي افتادو مي گفت : چي كار م دارين ؟ ... بزارين راحت باشيم ، كاري به كارم نداشته باشين ، ... انگار نه انگار ، تازه اسمم براش گذاشتن بودن اونم چه اسمي ؟ ... كوفته پرويز . البته تو اين مورد او نا راست مي گفتن . پرويز پسر
بچه اي بود كه به طور مادرزادي از نظر جسمي يه نموره مشكل داشت . شكمش زيادي بزرگ
بود و صورتشم پر از لكه هاي ريز و درشت بود . به خاطر همينم ، زناي كوچه و محله ازش مي ترسيدن و نمي گذاشتن كه پرويز با
بچه هاشون بازي كنه ، مثل اونا مدرسه بره ، مثل اونا رفتار كنه ، ولي اونا پرويزو
به چشم يه ديوونه مي ديدن و هيچ وقت باور نمي كردن كه پرويز عقب مونده نيست ، خدا
به اونم چشم و گوش داده ، دست و پا داده ، اما مسئله اين بود كه هيچكدوم از اعضاي
خانواده اش هم پرويز و باور نداشتن . پرويز در خانواده اي پر جميعتي زندگي مي كرد
، چهار تا برادر و سه خواهر داشت ، كه پرويز بچه ي پنجم و پسر سوم خانواده بود ،
مادرش هميشه مريض احوال بود و پدرشم يه پيرمرد از كار افتاده . هيچ وقت از يادش
نمي ره و وقتي كه بچه ها اُنو هو مي كردن و مي زدن . با گريه و زاري مي دويد خونه
و مي رفت بغل مادرشو سرشو روشونه هاش مي ذاشت اونقدر گريه مي كرد تا آروم مي شد ،
ولي يه سوالي كه براي مادرشو اهل خونه ديگه كهنه و تكراري شده بود و همه براي جواب
دادن اين سوال پرويزه طفره مي رفتن و توجه نمي كردن اين بود كه آيا واقعاً پرويز
ديونه اس ؟ ... چرا ، همه بهش مي گن
ديوونه ؟ ... مگه اون چه طوري بود كه
ديوونه بود ؟... مادرش هميشه پرويز و
بغل مي كرد و مي بوسيد و مي گفت : نه پسرم كه گفته ديوونه اي ؟ اتفاقاً خيلي هم
پسر عاقلي هستي ، همه ام بهت حسودي مي كنند و اين حرفا را مي زنن ... ولي خود پرويز يه چيزايي مي دونست ، مثلاً محل اُنو تو بازياشون
راه نمي دادن ، پرويز ؟ براي اينكه سرگرم بشه و به اونا بفهمونه كه تنهايي مي شه
بازي مي كرد ، چوبو بر مي داشت و آشغالهاي تو جوي آبُ كنار مي زد و سرگرم مي شد .
مش رحيم و پسرش آشغالا رو مي ريختن توي جوي آب ، پرويزم عصباني مي شد و با چوب
تهديدشون مي كرد . بعدم كه يه محل آدم جمع مي شدن جلوي در خونشون كلي شكوه و شكايت
مي كردن ، كه چرا با چوب اينو و اُنو مي زنه ؟ ... اصلاً چرا نمي زارينش ديوونه خونه ؟ ... شبم كه خبر مي رسيد به داداشاي بزرگشو ، اونا هم پرويز و مي زدن و مي گفتن : تو
ديوونه اي ، چرا با چوب مردمو مي زني و مي
ترسوني ؟ ... چرا به مغازه دار
سركوچه گفتي : اشغالهاي مغازه رو نريز تو جوي آب ؟ ... چرا پسر مش رحيمو زدي ؟ ... هر چيم پدر و مادرش مي گفتن : وا... اين بچه تقصيري نداره ، حتماً مش رحيم و پسرش اذيتش كردن ، گوششون بدهكار نبود .
داداشاي پرويز كه از بچگي شون عقده اي بار اومده بودن و از داشتن دادشي مثل پرويز
خجالت مي كشيدن ، اُنو جلوي اهل محل كتك مي زدن ، به حرفهاي پدر و مادرشم اهميت
نمي دادن ، اونا هم نمي نونستن پرويز از دست داداشاش نجات بدن . خلاصه ، انباري ته
حياط شده بود تنها دوست و رفيق شباي پرويز ، جاي بدي هم نبود . هر چند سرد و تاريك
بود ، ولي اون هر موقع گريه مي كرد ، آراوم مي شد . مي نشست گوشه اي و تا صبح با
موشا و سوسكهاي انباري بازي مي كرد . خلاصه ، خوابش برده بود كه يه دفعه با صداي
باز شدن قفل در بيدار شد . از ترس اينكه ، نكنه يكي از دادشاش باشه ، سريع خودشو
جمع و جور كرد و همون جا نشست . خيلي داداشاش مي ترسيد در همون حال كه مي لرزيد و
خداخدا مي كرد كه داداشاش نباشن ، ولي خوشبختانه ، نه ... باباش بود كه با يعه سيني چاي و نونو پنير داخل انباري شد ، تا بخواد چراغ فانوسو
بگيره بالا و دنبال پرويز بگرده ، فوراً پرويز همون جا خودشو زد به خواب ، باباش
وقتي ديد خوابه دستاي لرزونشو كشيد به سرپرويز و پيشونيشو بوسيد . بعد زير لب
زمزمه كرد ، پسرم پرويز ، دلم برات تنگ مي شه . سيني چايي گذاشت و از انباري بيرون
رفت . پرويز خيلي گرسنش شده بود . تا اون موقع هم چيزي نخورده بود ، يه دفعه بدون
اينكه لب به غذا بزنه ، به ياد حرفهاي داداشاش و بچه هاي محل افتاده كه بهش از
ديوونه خونه حرف مي زدن ، يه دفعه بي اختيار زد زير گريه . آخه اون پدر و مادرو
خواهرهاشو خيلي دوست داشت ، بدون اونا نمي تونست زندگي كنه ، داداش فرامرزشم كه
داداش بزرگترش بود ، اومد دنبال پرويز ، آخه پرويز بعضي وقتا كه مريض مي شد ، دادش
باهاش مهربون مي شد و براش پفك مي خريد ، آخه پرويز پفك خيلي دوست داشت ، ولي اون
لحظه ها هيچ عكس العملي از خودشون نشون نداد . چون احساس مي كرد چند تا بزرگترشده
، ديگه پفكم دوست نداشت . حالا ديگه ، مادرشو ... پدرشو ... خواهراشو ... حتي داداشاشو ، بيشتر دوست داشت ، خلاصه ، داداش فرامرزش تو
انباري كلي باهاش حرف زد ، هيچ وقت اين طوري باهاش خوب حرف نزده بود ، اما به قول
خودش اون موقع مرد و مردونه با پرويز حرف زد ، حرفاش بهتر از هميشه به دل پرويز
نشست .
داداشش مي گفت : تو مريض شدي
بايد بري مريض خونه و خوب بشي ، بايد با آدماي اونجا زندگي كني ، اما پرويز نمي
دونست منظور دادشش همون ديوونه خونه اس ولي مثل هميشه فكر مي كرد كه پرويز هيچي
نمي فهمه ، پرويز مي ترسيد بهش بگه ، كه مي دونم همون مرض خونه اي كه تو مي گي ،
اسمش ديوونه خونه اس . ولي از ترس اينكه بازم داداشش اونو بزنه ، هيچي نگفت .
داداش فرامرزش مي گفت : اگه اونجا بري ، هرروز مي يام ديدنت و برات پفك مي خرم ،
بعد شم مي برمت پارك ، شهر بازي ، الاكلنگ و ... اما يه دفعه لحن صداشو عوض كرد و شروع كرد از درداي زندگي گفتن داداشش مي گفت :
مادر به خاطر تو مريض شده ، وقتيم تو را مي بينه ناراحت مي شه ، يعني : وقتي كه تو
به دنيا اومدي مادرم مريض شد و افتاد گوشه ي خونه ، تو هم از بچگي مريض بودي ، به
خاطر همينم مي گم بايد بري مرض خونه تا خوب بشي ، ... تا مادرم حالش خوب بشه ، پس بيا ببرمت ، يواش يواش خودتم عادت مي كني ، اصلاً
توديگه مرد شدي ، نوزده سالته ، يعني نوزده تا بزرگ شدي . تازه مگه تو نمي گفتي :
دوست دارم برم مدرسه ، مثل بقيه بچه ها درس بخونم ... مشق بنويسم ... اگه اونجا بري مي توني
بري مدرسه ، هر كاريم بكني ، هيشكي كارت نداره . پرويز وقتي به حرفهاي داداش
فرامرزش گوش مي داد با خودش مي گفت : خوب راست مي گه ، مادر به خاطر من مريض شده و
همه ي موهاش سفيد شده ، خلاصه داداش پرويز ، اونو برد خونه و لباسايي كه براش
خريده بود و تنش كرد و با يك ساك ، دو تايي راهي مرض خونه شدن . قبل از رفتنش همه
داشتن گريه مي كردن ، پدر پرويز تكيه داده بود به در خونه و اشك تو چشماش حلقه زده
بود . خواهراشم همه گريه مي كردن . بالاخره وقت رفتن ، پرويز و مادرش هم گريه كردن
. اونم بهشون گفت : وقتي آنجا برم ، ميرم مدرسه و براتون نامه درست مي كنم ، نقاشي
رنگ مي كنم .
از اومدن پرويز به آسايشگاه ، اولاً يكي دو بار
ه كه داداشاش پدر و مادرشو آوردند تا پرويزو ببينن ، ديگه نيومدن ، تا اينكه ، از
طرف مديريت آسايشگاه خانه ي مهر ، يه نمايشگاه از كاراي بچه هاي اونجا درست كردند اين طوري آدماي زيادي در حال
رفت و آمد بودن . بعضي وقتام در روزهاي خاص به بچه ها سر مي زدن ، اتفاقاً ، در
يكي از همين روزها بود كه يه خانم جواني كه خيليم مهربون خوشرو بود ، با دور هم
جمع كردن بچه ها و صحبت كردن با اونا ، نظر پرويزو به خودش جلب مي كنه . بعد از
مدتي ، پرويز و خانم مجيدي دوستاي خوبي براهم بودن . پرويزي كه سالها با كسي دوستي
نكرده بود و هميشه تنها ، در اتاق بودنو به همه چيز ترجيح مي داد ، آن چنان با اون
دوست و رفيق شده بود كه در نبودنش خيلي دلتنگ مي شد و با اون تماس مي گرفت و درد
دل مي كرد . پرويز ، در اونجا آدماي زيادي مي ديد كه خوب و با گذشت و مهربون بودن
، ولي در نظرش خانم مجيدي با بقيه خيلي فرق داشت .
البته خانم مجيدي يه جورايي
معلم پرويز هم بود ، چون به اون خوندن و نوشتن را ياد داده بود و پرويز مي تونست
هر وقت كه مي خواست ، بنويسه و بخونه ... حالا پرويز انقدر به وجود خانم مجيدي عادت كرده بود كه اگر به ديدنش نره ، فوري
باهاش قهر مي كنه و اعتراض مي كنه كهچرا خانم مجيدي دير به دير به ديدنش مي ره ؟ ... اتفاقاً يه بارم كه خانم مجيدي به ديدن پرويز نرفت ، پرويز دوبار
بهش تلفن زد ، بار اولخانم مجيدي گفته بود كه حسابي گرفتارم و نمي تونم بيام . با
دومم كه باهاش تماس گرفت ، خانم مجيدي به پرويز گفت : من الان در مراسمي ... هستم ، موقع رسيدن به خونه ، بهت تلفن مي زنم ، خلاصه پرويز اون
روز خيلي خوشحال بود و با خودش مي گفت : اين دفعه اگه خانم مجيدي بياد ، بهش مي گم
كه چقدر اونو دوست دارم و مي فهم كه دوست داشتن يعني چه ؟ ... بهش مي گم كه اول خدا را دوست داشتم ، پدر و مادرم را دوست داشتم ، آب جوي سر كوچه
مونو دوست داشتم كه نمي زاشتم آشغالا كثيفشون كنه ، موشا و سوسكاي انباري مونو
دوست داشتم ، كه تا صبح باهاشون بازي مي كردم ، بچه هاي محلمونو دوست داشتم كه مي
خواستم باهاشون بازي كنم ، خوندن و نوشتن دوست داشتم كه مي خواستم برم مدرسه .
اتفاقاً ، همين ديروز پرستارا ، جشن تولد 35 سالگي پرويز و جشن گرفتن . پرويز حالا
عاشقي دقيق ، منظم و منتظري كه عادت داره موقع ملاقات يا تماس تلفني با كسي ، براي
اينكه از حافظه ي پيرش پاك نشه ، مي نويسه و مي زنه به ديوار كنار تختخوابش و
بلافاصله بعد از همان ملاقات يا تماس تلفني با خوشحالي برگه ي روي ديوارو پاره مي
كنه .
راستي پرويز امروز خيلي هيجان زده اس ، در واقع مثل همه ي روزا ، اون هر روز منتظر خانم
مجيدي . صبحها وقتي از رختخوابش بلند مي شه ، چشمش به برگه ي روي ديوار كنار
رختخوابش مي افته و اميدوار كه خانم مجيدي خانم مجيدي مي ياد ، اما غافل از اينكه
برگه ي روي ديوار سالهاست كه روي ديواره ، و ديگه كم كم كهنه و پوسيده شده است ....
خوب بود
توسط: abbas
17:51:3 1388/8/25